تبليغاتX
دردواره
با سلام وعرض شرمندگی از تمام دوستانی که این مدت قدم رنجه فرمودند وبا به روز نشدنهای مکرر خجالت زده شان شدیم .اما علت این به روز نشدنها وعدم حضور در محافل ادبی این مدت بهانه قشنگی داشت :

تولد  آرشا "ی عزیز وسفرطولانی مدتم  به خوزستان بود.

آرشا جان  الان روزهای آخر سه ماهگی اش را سپری می کند وتوی این مدت تمام وقت وانرژی ام وحتی خودم را صرف آرشا نموده ام که بعدها شرمنده اش نباشم اما خوشبختانه کم کم دارم خودم را عادت می دهم که حتی با وجود اینکه برای آرشا چیزی کم نگذاشته باشم باز فعالیتم را شروع کنم تا شرمنده خودم هم نباشم

واما بهانه به روز شدن امروزم تولدامام رضا (ع ) امام مهربانی ورفعت است که مدتی است سعادت حضور در بارگاهش نصیبم نشده است :

آقای من

سهم من از غربت

دستهایی است که تنهاییشان را

به تو دخیل می بندد

وسهم تو از غربت

جهانی

که به پابوست می شتابد .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 9:53  توسط آذر قلی نژاد | 
از بهار بنفشه واطلسی

تا بو ق قطاری بر ریلهای تکراری

که از مبدا به مقصدش

واز مقصد به مبداش

هیچ مقلب القلوبی نمی شود .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 11:30  توسط آذر قلی نژاد | 

با سلام

 به تمام دوستان وعزيزاني كه در اين مدت به دردواره سر زدنند وبا به روز نشدن  هاي تكراري ام كه آن هم به نوعي به روزمرگي رسيده است شرمنده شان شدم وممنونم  از تذكرو مواخذه دوستاني كه در اين مدت شرمندگي ام را بيشتر كرد ومرامجبور كرد كه وبلاگم را با دوكار كه مربوط به روزهاي جنگ غزه وجشن انقلاب بود وهمچنين يك كار كوتاه حسي به روز كنم.

 

 

 

1

تقديم به كودكاني كه كريسمس زير بارش برف گونه  فسفر برايشان معنا مي گرفت

بخواب

وخواب گربه سياهيي

 كه روي پشت بام خانه ات

 موش مي دواند

وليوني

 كه تو را

 از باربي عروسك هايت

 متنفر كرده است .

*

جهان را

 در دفتر نقاشي ات

 سياه بكش

وقتي

 از آسمانهاي مجاور

 حتي بادكنكي نيامد

كه برايش دست تكان دهي

وبجاي سازمان ملل

 مترسكي كه كلاغها

 چشمانش را لانه كرده اند .

 

 

 

 

2

خيابان

 به سرش زده بود

سنگي

كه از دست جوانها پرت شد

از معادن مرمر

يا سياهچاله هاي فضا نيامده بود

ريگي به كفش اين

ريگي به كفش آن

وهسته كندانسه

مشت هاي گره خورده بود

كه ريگ سنگ شد

وسنگ

 ستون زير بناي انقلاب .

 

 

3

ناخن هايم

 جويدنشان مي آيد

وقتي چشمهايم

 به راههاي نيامده ات

خيره مي مانند

وباد

كه پاييز را

در حياط مي چرخاند

بي آنكه كليدي

 در قفل در بچرخد .

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 20:14  توسط آذر قلی نژاد | 

سه كار كوتاه (شايد داستانواره )  وكمي شعر :

1

توي كوچه اي كه بن بست است منتظر تاكسي مي مانم .تاكسي مرا به كوچه اي مي برد كه در انتهاي بن بست است ،به  خانه اي مي روم كه در انتهاي بن بست است .روي درخانه تصوير آدمي را كشيده اند كه در انتهاي بن بست است .وارد خانه مي شوم روي تمام ديوارها تصوير آدمي را قاب كرده اند كه در انتهاي بن بست است .وارد اتاق كه مي شوم خودم را مي بينم كه از سقف آويزان است درست مثل آدمي كه در انتهاي بن بست بود .

 

 

2

توي صف نانوايي زن با زنبيلي  قرمز كه رنگ چرك گرفته است منتظر نان تازه است .

مردي با لباس شيك وماشيني كه پلاكش همرنگ زنبيل زن است از راه مي رسد نانهاي تازه را مي گيرد وميرود.زن با زنبيلي پر از خالي به خانه برمي گردد.زن وبچه هايش در انتظار پخت بعدي نانوايي  به خواب مي روند.

 

3

در را كه باز كرده ام  قفل مي كنم وبه خيابان مي روم .مغازه ها هنوز بسته است ،نانوايي ها در حال تعطيل شدن است وپياده روها در حال آب وجارو درست مثل آدمي كه خودش را آراسته مي كند تابه مهماني برود يا يا مهماني بيايد .آدمهاي بيدار خواب آلود از كنارم رد مي شوند......

به اداره كه مي رسم رئيس ها با اقتدار وارد مي شوند ،شايد به دستوراتي كه قرار است صادر كنند فكر مي كنند كارمندان جلوي رئيس بلند مي شوند وبه دستوارتي فكر مي كنند كه قرار است صادر شود .اما تيترهاي داغ روزنامه دستورات  رئيس را در حاشيه قرار مي دهد .البته تا وقتي رئيس تيتر روزنامه نباشد .........

ظهر است آدمهاي خواب آلود بيدار از اداره ها بيرون مي آيند .به خيابان مي آيم .مغازه ها در حال بسته شدن است .نانوايي ها هنوز باز نشده اند ..پياده روها خميازه كشان در حال تكاندن گرد و غبار از لباس مهماني شان مي باشند .

قفل را مي چرخانم.در را باز مي كنم و وارد خانه مي شوم .

 

1

پشت مي كنم

به قبيله اي

كه قابيل كشي را پيشه اند

وقبله ام را

 تغيير مي دهم

از مغرب غربت به

مشرق چشمهايت

وقتي

 در گلدسته هاي اين شهر

هيچ كس

اذان نمي گويد.

 

 

 

2

از دسيسه دستها

تا حيله حرفها

ابليسي متولد مي شود

 به نام انسان .

 

 شیروان آذر ۸۷

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:50  توسط آذر قلی نژاد | 

باسلام .مدتی نبودم وبهانه این نبودن سفر به خوزستان ودیدار خانواده وفامیل که مقارن شد با سالگرد درگذشت قیصر وباز بهانه ای برای این که یکی از روزهای سفرمان را اختصاص دادیم به حضور بر سر مزار قیصر عزیز در گتوند ویک روز هم شرکت در مراسم بزرگداشت قیصر در دزفول .روحش شاد .

دلم قلمرو جغرافیای ویرانی است

هوای ناحیه ما همیشه بارانی است .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 21:21  توسط آذر قلی نژاد | 

 با سلام بالاخره بعداز مدت زیادی آمدم با ۲ کار کوتاه جدید ُکه حال وهوای آنها می تواند خود گویای علت رکود واین همه مدت نیامدن باشد .مشتاق تر از قبل منتظر نظرتان هستم.

۱-

دور می زنم

دایره ای را

که از تکرار ممتد عقربه ها زاییده است

 وگیج گیج می خورم/

 شکری را که به زندگی ام پاشیده است

*

خودت را بالا بیاور

روی بی تفاوتی روزها

روی هفته ای که همیشه سه شنبه است .

 

 

2-

بوی تند فلفل

توی مغز آدمی

که هی خودش را

 شلیک می کند

به متن ماجرای تازه ای

گلوله ای که باران نمی شود

وپرنده ای که پر پر / پر می زند

به سیاهی ابری

که باران نمی شود.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 19:55  توسط آذر قلی نژاد | 
من کولی ام

من جهانی راکولی ام

جهانی بی پدر را کولی ام

قبیله ای بی ریش سفید را

جهانی با کودکان خون آلود

با تفنگ های بی عدالت

وعدالت های بی ناموس

من دف می زنم     دف می زنم        دف می زنم

ضجه های مادران بی کودک مانده را

ناله کودکان بی مادر مانده را

می رقصم     می رقصم   می رقصم

اضطراب قرن قابیلی را. 

 

۲-

سقف دهانم چکه می کند

 خونی را

که از چشمانم سرازیر می شود/ رودخانه ای

 که ماهی هایش

 همیشه درون تور ماهیگران متولد می شوند

 وهیچ وقت دریایی به استقبالش نمی آید .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 18:5  توسط آذر قلی نژاد | 

به نام خدایی که...

دومین جشنواره شعر منطقه ای غرب کشور

 

ایوان اردیبهشت شاعران

در روز های ۲۷ و ۲۸ اردیبهشت ماه جاری برگزار خواهد شد

این جشنواره سال گذشته با حضور شاعران استان های ایلام،‌ کرمانشاه،‌ کردستان،‌ لرستان،‌ همدان و آذربایجان غربی و با حضور اساتیدی همچون محمد علی بهمنی،‌ محمد جواد محبت،‌ دکتر بهروز یاسمی،‌ دکتر روزبه و ... برگزار شد،‌ امسال نیز شاعران استان های نامبرده + شاعران خوب استان خوزستان به عنوان استان مهمان و سرورانی چون عبدالجبار کاکایی،‌ دکتر بهروز یاسمی،‌ سهیل محمودی و احتمالا سید علی صالحی و ...در جشنواره حضور خواهند داشت.

شاعران گرامی می توانند برای حضور در

جشنواره از سه راه زیر استفاده کنند:


۱- استفاده از پست پیشتاز:

برای این کار دوستان باید سروده های تایپ شده خود را به آدرس:
ایلام- شهرستان ایوان- خیابان امام(ره)- روبروی فرمانداری- اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان ایوان- دبیرخانه جشنواره ایوان اردیبهشت شاعران پست کنند.

 

۲- استفاده از سامانه دورنگار:

عزیزان می توانند سروده های تایپ شده خود را به شماره 08423236659 ارسال کنند.

 

۳- استفاده از E-mail :

شاعران گرامی باید سروده های خود را با نرم افزار word 2003 تایپ ،آنها را به نامه های الکترونیکی خود الحاق(attach) کرده و  به آدرس اینترنی ayvan_ordibehesht1387@yahoo.com بفرستند.

تذکرات:

۱- موضوع و قالب آثار ارسالی آزاد می باشد.

۲- ارسال حداقل ۵ اثر الزامی است.

۳- مهلت ارسال آثار تا ۲۰ اردیبهشت می باشد و تمدید نخواهد شد.

تذکرات جدید:

۱- متاسفانه فقط می توانیم در خدمت شاعران استان های نامبرده باشیم.

۲- همراه ارسال اشعار تایپ شده نوشتن آدرس کامل و شماره تلفن هم الزامی ست.

تذکرات جدید:

1- این جشنواره، جشنواره شعر پیشرو نیست.


2- آثار ارسالی به جشنواره باید به زبان فارسی و کردی باشند، چرا کردی؟
به علت قابل فهم بودن این زبان برای مهمانان استان های ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان و بخش هایی از آذربایجان غربی و همدان، اما دوستان می توانند پس از ورود به جشنواره به هر زبانی که بخواهند شعر خوانی داشته باشند.

از تمامی دوستان بلاگر خواهش می کنم با توجه به محدود بودن زمان ارسال آثار و عدم وجود پشتیبانی مالی به وسیله سازمان ها و نهاد های فرهنگی کشور فراخوان جشنواره را در وبلاگ های خود قرار داده و به هرچه باشکوه تر برگزار شدن این رویداد فرهنگی کمک کنند. 

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:12  توسط آذر قلی نژاد | 
با سلام به دوستانی که آمدند ومن هنوز نیامده بودم .

از صبح شدن شبها وشب شدن روزها بیزارم .از راس ساعت در اداره حاضر شدن و آقا بالا سر داشتن ومنت رئس وروسا را کشیدن وبا هزار جور خلق و خویی که باب میلیت نیست کنار آمدن خسته ام ازتکرار روزهای مشابه ای که امروزت با فردایت هیچ فرقی ندارد وفقط شماره روزهایش عوض می شود بدون اینکه برای تو فرقی داشته باشد بیزارم .

آدمی که مثل خیلی های دیگری اسیر روزمرگی ها شده است .منتظر است که کسی بیاید یا اتفاقی بیفتد که روز مرگی ها را به درک واصل کند .چون وقتی خودت  اسیر روزمرگی ها شده باشی عرضه نجات دادن خودت را نداری .هرکسی که فکر می کند می تواند تلنگری باشد برای پایاندوزمرگی سری به این وبلاگ بزند ونظری بگذارد .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 18:54  توسط آذر قلی نژاد | 

1

حرم تو

گاهي  درخت كناري است در جنوب

 كه به آن حنا مي بندند

 وگاهي چناري در شمال

 كه به آن دخيل

يكي تو را ((من سنه قربان ))مي شود

ويكي ((يا سيدي ات مي خواند ))

اما من

تو را زار مي زنم

 با لهجه اي كه نمي دانم

ونقاره هايت هر روز

 در گوشم نواختن مي گيرد .

 

2

دستم به ضريحت كه مي رسد

دنيا توي دلم/ دور مي زند هفت بار

 كبوتري كه روي گنبدت

 آشيانه كرده است

آقاي من

 آنقدر دانه پاشيده اي

كه راه برگشت را

 در فراواني دانه ها گم كرده ام .

 

3

 

در مي زنم بر دري

كه كليدش در دست توست

 دردهاي من

 يك دنيا هم كه باشد.

 آسمانش تويي.

 

۴

کاش النگویی بودم

 در دست زنی بلوچ

که نذرت می شدم

ویا گندمی در جنوب

که به ذکرت گره می خوردم

اما  فقط آهویی هستم

 که از جنوب خوزستان

تا شمال خراسانت را دویده ام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 20:47  توسط آذر قلی نژاد | 

 

قیصر امین پور هم ناگهان رفت وباز هم وقتی به خودمان آمدیم ،او دیگر رفته بود.شاعری که هر چند همشهری ام بود ولی شاید آنطور هم که باید او را نمی شناختم .اما همین قدر که سالهای علاقمندی ام به شعر وشاعری را با اشعار او وشرکت در جلسه نقد شعری با حضور او در دزفول آغاز می کردم برایم کافی است که اکنون دلتنگ رفتنش باشم .جدای از این که بخواهم بدانم که امین پور به کدام جریان شعری  وابسته بود  بعد بخواهم در مورد او قضاوت کنم .همین که به من آموخت ((نان را از هر طرف بخوانی نان است)) وهمین که با او حس کردم درد من مثل درد مردم زمانه نیست کافی است که دور از تمام تعصبی که امروزه بر جریانهای شعری حکمفرماست اعتراف کنم که قیصر امین ور بزرگی بود که حق زیادی بر گردن ادبیات این مرز وبوم دارد .

از خوانندگان این مطلب خواهشمندم فاتحه ای را نثار روح بلند امین پور عزیز نماینند که امروز در حال تشییع یپکر عزیزش در دزفول هستند.روحش شاد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 9:53  توسط آذر قلی نژاد | 
 

دستم به ضریحت که می رسد

دنیا توی دلم /دور می زند هفت بار

کبوتری

که روی گنبدت آشیانه کرده است .

آقای من

راه برگشت را

در فروانی دانه ها گم کرده ام .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 21:36  توسط آذر قلی نژاد | 
بالاخره آمدم با كمي شعر :

۱-

مثل اشكي كه توي آينه تكثير مي شود                                         

وآهي كه در كوهستان تنهايي ام منعكس

دوريت لحضه هاي نيامده را

چه دور مي كند .

۲-

عطر بهار نارنج از گيسوانم /

مي پرد آتش از روي چهارشنبه هايم

زردي من از آفتابگرداني

كه رو به چشمهاي تو باز مي شود

وسرخي تو از لبهايي

كه در كاسه انتظارت به شراب مي نشيند .

۳-

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:14  توسط آذر قلی نژاد | 

ايام فاطميه

شبهاي عزاداري براي حضرت فاطمه وبه قولي ايام فاطميه را پشت سر مي گذاريم .چه روضه ها چه گريه ها ،چه زاري ها ،چه نوحه ها و.. در اين روزها برقرار شده ومي شود .بر سر هر كوچه اي پرچمي سياه وبر هر ديواري عبارتي زخمي وجانسوز چشمها را به خود جلب مي كند ،ودرچه بسيار خانه هايي ديگهاي آش ونذري براي حضرت فاطمه برپا گرديده است .

اما اين فاطمه كيست ،اين كارها براي چيست ؟ چه هدفي رادنبال مي كند ؟چه نيتي در پي آن مي باشد ؟

بله چه سوال مسخرهاي وشايد به ديد عده اي توهيني بزرگ به شخصيت والاي حضرت فاطمه  .اما نه منظور من هم  همين است .ما شخصيت والايي را كه كوچكترين توهيني را به او روا نميداريم ونامش را با احترام خاصي بيان مي كنيم  تا چه حد شناخته ايم ؟بانويي كه دشمان مظلومانه پهلويش را شكسته اند ،دخت رسول وهمسر مولا علي .آيا فقط همين چند جمله براي توجيه اين همه عشق وارادت كافي است .آيا عشق وارادتي كه با همين چند جمله شناخت دردرون ما پديد آمده است نمي تواند با شناخت بيشتر وبهتر مسير درست تري را به خود بگيرد .آيا وقتهايي را كه پاي ديگهاي نذري ودر جلسات مداحي ونوحه خواني با چند جمله هميشگي كه نشنيده اشك ما را درمي آورد مي گذرانيم (نمي گويم هدر مي دهيم ،چون ممكن است برا ي عده اي فوايد ديگري هم داشته باشد ) نمي توانيم به شناخت جزئي از زواياي شخصيت اين بانوي نمونه اختصاص دهيم .درست است شايد تمام اين مراسمها نماد باشد .نماد براي زنده نگه داشتن يك دين ،يك آئين ،يك شخصيت.اما ما نبايد اصل را درست بشناسيم تا بتوانيم نماد درستي براي ان برگزينيم .

چند بار در مجالس عزاداري حضرت فاطمه از نقش او در تربيت فرزندانش صبحت شده است .چند باراز مسئوليت هاي اجتماعي حضرت فاطمه ،از سخنراني اش در مسجد ،از پيامهايي كه در مواقع حساس اجتماعي بين ياران امام علي بايد رد وبدل مي شد وامام خود به علت حساسيت امر قادر به انجام آن نبود وحضرت فاطمه اين مهم را به عهده مي گرفت سخني گفته شده است .براستي اين همه عشق وارادت وگريه وزاري فقط براي بانويي است كه مظلومانه پهلوي مباركش را شكسته اند يا براي زني كه اگر بخواهيم تمام زواياي زندگي اش را بشناسيم خيلي از زنان متجدد بايد جلوي او به زانو بنشينند .

به اميد روزي كه مردم مسلمان كشور ما بويژه زنان ما ،در راه شناخت ارزشهاي ديني واجتماعي خود گاه بردارند .

 

 

وامایک شعر....
 
 
سرفه میکنم
زندگی ام را
روی دفتری که بیست هایش
دیگر معصوم ودست داشتنی نیست
وبا یک اسکناس کوچک
می توانی تمام دفترت را
مهرهزارآفرین یزنی.
فرقی نمی کند
پیراهنت را
جلوی قطار به آتش کشیده باشی
نارنجک به کمرت بسته باشی
یا مثل بچه آدم زندگی ات را کرده باشی
جیب هایت که سوراخ شد
تخت های بیمارستان هم جاندارد
درجه را که ازدوشت برداشتی
یک ویال اکسیزن هم
به ریه های نیم سوخته ات نمی رسد.
**
فردا مراسم تجلیل
پس فردا بزرگداشت
اصلا همین امسال
شایدچهره ماندگار شوی ؟
بخواب
وخواب چندمین قطعه بهشت زهرا
که سالهاست برایت رزرو شده است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 23:46  توسط آذر قلی نژاد | 
۱.

فرياد مي كشد

 به سكوتش مي خوانند

مي نويسد سنگ

قبرش مي كنند

قبرش كه مي كنند

 تازه متولد مي شود .

 

 

2-

فرقي نمي كند

قايقت را به كارون انداخته باشي

يااز كشف رود ماهي گرفته باشي

وقتي دلت را به دريا زده باشي .

 

3-

با دسته شكسته خنجري در دست

ايستاده برسكوي جنون

سقوط سرد خودش را سوت مي زند .

 

4-

يك نخ سيگار ونستون توي جيب پيرهنت

صداي جرقه كبريت

وكشيده محكمي توي صورتت

از فرقي كه توي موهايت/ باز شد گلي روي چين چين دامنت

تا صداي سكه اي كه تو را به سكسكه انداخت

هيس

انگشت اشاره ات جلوي دهانت

وسكوت

سود پايان يك سناريوي غمگين

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 23:57  توسط آذر قلی نژاد | 

شهرهاي نامرئي نام كتابي است از ايتالوكالوينو نويسنده پرآوازه ايتاليايي كه با ترجمه ترانه يلدا از سوي نشر باغ نو در ايران به چاپ رسيده است .مهمترين آثار ايتالو كالوينو عبارتند از :جاده لانه عنكبوت 1947،سه گانه نياكان (ويكنت شقه شده ، 1952، بارون درخت نشين 1957، شوايه ناموجود 1952)،بورس بازي ساختمان 1957،ابر آلودگي 1958،داستانها1958، ماركو والدو –زندگي روزمره يك رأي جمع كن 1963،كمدي هاي كيهاني 1965، اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري 1985.

 

شهرهاي نامرئي :

برروي جلد سفيدرنگ كتاب تصاوير ساختمانهاي متعددي در سه رديف نقش بسته است كه هركدام از ساختمانها داراي شكل خاصي است برخي از ساختمانها روبه بالا وبرخي روبه پايين مي باشد، شهرهايي كه در اين اثر به توصيف آنها پرداخته شده نيز مانندساختمانهايي كه بر جلد كتاب به تصوير كشيده شده اند هركدام داراي شكل خاصي است .:برخي روي زمين ،برخي زير زمين ،برخي توي آسمان است  ودربرخي شهر ها تمام فضا را  به جاي هوا،خاك پرميكند .همانطور كه مترجم در مقدمه كتاب گفته است: شهرهاي نامرئي به شهرهايي كه ما مي شناسيم ودر آنها زندگي مي كنيم شباهتي ندارند ،به هيچ محدوده جغرافيايي ويادوره مشخصي از تاريخ مربوط نمي شوند .شهرهاي نامرئي سفري است آغشته به اميال ودغدغه هاي روحي وعصبي انسانهايي كه در شهر ها زندگي مي كنند وسرنوشتشان با خشونتها وتضادهاي زندگي اجتماعي گره خورده است .

داستان اين كتاب كه سير رويايي – فلسفي دارد بصورت سفرنامه اي روايت شده است كه ماركوپولو شهرهايي را براي امپراطور تاتار ،قوبلاي قاآن به توصيف نشسته است .در ابتدا وانتهاي هر فصل توضيحاتي درمورد آنچه بين ماركوپولو وقوبلاي قاآن صورت مي گيرد آمده است ،در فصلهاي پاياني اين توضيحات به ديالوگ بين دونفر يعني ماركوپولو وقوبلاي قاآن تبديل مي گردد كه اين قسمتها از خستگي خواننده در دنبال كردن داستان قبل وبعد از توصيف شهر ها  مي كاهد .

داستان اين كتاب بصورت بخش هاي مجزا اما مرتبط با هم روايت شده است وداراي شكل موازي مي باشد .در فصل بندي كتاب روندمنظمي مدنظر نويسنده بوده است بطوري كه تمام داستان در  9فصل روايت شده است كه فصل اول داراي 10بخش ،ساير فصل ها داراي 5 فصل  وفصل آخر مجدداً داراي 10بخش مي باشد .نويسنده شهرهاي نامرئي حتي در انتخاب نام بخش هاي كتاب روند منظم رياضي واري دنبال نموده است .مثلاًبخشي به نام "شهر ها ومرده ها" كه از فصل پنجم وارد داستان شده است در فصل 5 در بخش 5 جاي گرفته است وهمين عنوان در فصل 6 در بخش 4 ،در فصل 7 در بخش 3 ودرنهايت در فصل 9 دربخش اول آمده است ويا بخشي با عنوان" شهرهاي باريك" در فصل اول در بخش آخر است ودر فصلهاي بعدي همين طور بصورت پله اي پيش مي رود تا فصل 5 كه به بخش اول مي رسد .

حال نويسنده در اين روند منظم چه چيز را دنبال نموده است خود معمايي است كه بي شك پاسخي به شيريني وجذابيت آثار كالوينو خواهد داشت .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:38  توسط آذر قلی نژاد | 

هفت سين

گيج مي خورد

توي سرم

ماهي ها

هفت سكسكه مي كنند ،

رقص پريشان سبزه ها

 در كاسه شكسته چشمانم

ودعاي مقلب القلوب

 وقلبي كه

 تحويل هزاروچند سال هم

منقلبش نمي كند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 23:36  توسط آذر قلی نژاد | 

نگاهي به شعر كوتاه وهايكو

در تاریخ کهن شعر فارسی، از دو هزار سال پیش تا امروز، فرمهای کوتاه در ادبیات رسمی و مردمی فارسی حضوری مستمر داشته است: در قالب خسروانی و رباعی و تک‌بیتهای ناب و قطعات کوتاه دو یا سه بیتی ( در شعر رسمی )  و دوبیتی و شعرهای دو لختی از قبیل : لیکو و لندی در شعر بومی و مردمی(1 ) در دوران معاصر، علاوه بر این فرمها، فرمهای جدیدی نیز تحت تأثیر ادبیات دیگر ملل جهان و از راه ترجمه (بویژه ترجمة هایکوهای ژاپنی) تحت عنوان ((طرح)) و ((طرح‌واره)) وارد شعر فارسی شد و در کارهای محمد زهری و منصور اوجی به تدریج شکل بومی و ایرانی به خود گرفت. اکنون، شعر کوتاه یکی از شاخه‌های بالنده شعر امروز فارسی است.(_1)با این حال ، همة آن اشعاری که تحت عنوان کلی « شعر کوتاه » شناخته می ‌شود ، از لحاظ فرم و ساخت و زبان و آهنگ دارای تفاوتهای ماهوی فراوان است . بر خلاف فرمهای کهن شعر کوتاه، اعم از رسمی و مردمی، که حدود و ثغور سطرها و لختها و هجاها و تکیه‌ها و قافیه ‌ها و سجعها در آنها کاملا روشن است، برای هیچکدام از شعرهای کوتاه دوران امروز، حد و مرزی نمی ‌توان رسم کرد. پاره ‌ای، وزن نیمایی دارند و پاره ‌ای فاقد وزن بیرونی هستند. بعضی ، قافیه دارند و اغلب فاقد قافیه هستند .
تعداد سطرها نیز در این شعرها، حد معینی ندارد و بین دو تا ده سطر در نوسان است. تکیه بعضی از این شعرها تنها بر ایماژ و و تصویر سازی است. مبنای شاعرانگی در برخی دیگر، بازیهای زبانی و ایجاد تضاد و ارتباط میان صورتهای واژگانی است. و در تعدادی دیگر از شعرهای کوتاه ، از مضامین غافلگیرانه و نکته ‌پردازی شاعرانه برای اعجاب خواننده بهره گرفته شده است .(1)دیده می ‌شود که شاعری گاهی از همه این تکنیک ها در شعرهای کوتاه خود استفاده می‌ کند و همین امر، تبیین و تعریف این نوع شعر را در شعر امروز با دشواری مواجه ساخته است. حتی در اشعار هایکو پردازان ایرانی که به سیاق این فرم ژاپنی شعر می ‌گویند، حد و حصری که در اصل فرم «هایکو» وجود دارد و به روشنی و با دقت تمام و با ذکر همه جزییات و شگردها توسط محققان و متخصصان هایکو در سراسر جهان تبیین شده است ، دیده نمی‌شود(1)

 

هايكو

هايكو شعري است 17 هجايي كه در سه سطر نوشته مي‌شود، سطر اول و سوم هركدام پنج هجا و سطر دوم هفت هجا دارند. هايكو نه وزن دارد و نه قافيه و آرايه‌هاي كلامي در آن به ندرت به كار مي‌رود. حدود دو هزار سال پيش هايكو جزوي از يك فرم شعري 31 هجايي به نام تانكا بود كه از دو بخش تشكيل مي‌شد و معمولا آن را شاعران به شيوه پرسش و پاسخ مي‌سرودند. تانكا به معني شعر كوتاه است و در مقابل آن چوكا قرار دارد كه به معني شعر بلند است. با اينكه در ژاپن به غير از تانكا و چوكا چندين فرم شعري ديگر هم وجود دارد، شعرهاي كوتاه محبوبيتشان بيش از بقيه است. در قرن شانزدهم ميلادي به تدريج بخش 17 هجايي تانكا مستقل شد و آن را هاكايي يا هايكو ناميدند.(2)

به عبارتي ديگر ،هايكو كه در لفظ ((بازي شعر ))مي باشد يك نوع قالب ادبي است ودر نگاهي فراتر يك نوع ادب تواند بود . هايكو قالب ادبي است چرا كه از سه مصرع وهفت هجا مصراعهاي اول وسوم هفت هجايي ومصرع دوم هفت هجايي تشكيل مي شود .اغلب هايكوها از قافيه بهره مي برند ،گاه تمامي مصرعها هم قافيه وگاهي دو مصرع آن . (3) .

 اما هایکوسرایان ایرانی تقریبا به هیچ وجه به این شیوه سطربندی اعتقاد و اعتنایی ندارند و آنچه را هایکو می‌نامند، در دو تا پنج سطر سامان می‌دهند.(1)

البته با يد دقت داشت كه سيلان انديشه وپويايي ذهن وزبان شاعر هيچ گونه حصر وقفه برنمي تابد  وهايكو نيز همچون ساير قالبها گاه به شكستن تن مي دهد .چنانكه در آثار ((با شو ))سرآمد هايكو سرايان مي توان شهرهايي با نوزده هجا ديد .از نظرگاه ديگر خاستگاه خاص وموقعيت اجتماعي واقليمي وهمچنين خصوصيت انديشگي ومذهبي ويژه سرايان هايكو آن را به ((نوعي ادبي)) تبديل كرده است .(3)

تصوير پردازي اوليه شناسه آن است ،گرايش به طبيعت از زاويه وحدت وجود كه دستمايه عرفان شرقي يا بودايي است در ان جايگاه ويژه اي دارد..نهايت كنكاش سينتي كال وفلسفه در ان كوتاهي عمر وبي اعتباري دنيا ست (3)

چه كوتاهست اين زندگي / رد پاهاي ضعيف بر ماسه‌هاي «ساحل چشمهگرم ))(بوسون )

 

 هايكو بيشتر مبتني بر تصوير است تا بازيها و شگردهاي زباني است. برگرداندن تصوير به زبانهاي ديگر بسيار راحت‌تر از ترجمه ترفندهاي زباني است.(2)

در تاريخ ادبيات جهان چهار هايكو سرا بيش ازديگران سر برآورده اند :

با شو، بوسون، ايسا، شيكي .

ايجاز وسادگي ودر عين حال عمق هايكو وهنر تصويري بديع آن علاوه بر انكه در چهار قرن گذشته شاعران زيادي را در ژاپن به خود كشانده است .در دوره معاصر در خارج از ژاپن هم با استقبال قشر كتابخوان وشاعران وهنر مندان مواجه شده است .وعلاوه بر ترجمه هايكوهاي ژاپني به اغلب زبانهاي دنيا ، در سرارسر جهان شاعراني پيدا شده اند كه به سرودن شعر به شيوه هايكوهاي ژاپني مي پردازند .(2)

منابع

1-"ترانک" و پیشینه شعر کوتاه در زبان فارسی-سيد علي مير افضلي –خبرگزاري مهر –بهمن 85

 

2-وبلاگ گنجشك نا تمام –سيد علي مير افضلي-تير ماه 85

 

3-دريچه‌ي هايكو و چاردري طرح-دكتر غلامرضا كافي –گاهنامه اكسين –شماره دوم –آبان ماه 82

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 13:31  توسط آذر قلی نژاد | 

غايب

 

كلاس درس

 تخته اي سپيد

وكلمه اي كه با رنگ سياه درج شده است

آزادي

 كسي حاضر شده است 

انشايش را بر تابلو بنگارد،

 از پشت نيمكتش بلند مي شود،

 جلوي تابلومي رود،

 تصوير مردي بر تابلو نقش مي بندد

 مردي با دفتري باز

سري سرخ وقلمي سبز

 پاي چوبه دار

 

 *


 از فردا

 كسي را از كلاس غايب مي كنند .

 

 آذر قلی نژاد -ساری- زمستان۸۴

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 6:15  توسط آذر قلی نژاد | 

زندگي ام را سرفه مي كنم

روي دفتري كه بيست هايش

ديگر معصوم ودوست داشتني نيست .

وبا يك اسكناس كوچك

مي تواني تمام دفترت ر

ا مهر هزار آفرين بزني .

فرقي نمي كند

 پيراهنت را جلوي قطار

به آتش كشيده باشي

نارنجك به كمرت بسته باشي

يا مثل بچه آدم

زندگي ات را كرده باشي .

هر وقت جيب هايت سوراخ شد

تخت هاي بيمارستان هم جا ندارند.

درجه را كه از دوشت برداشتي

يك ريال اكسيژن هم

 به ريه هاي نيم سوخته ات نمي رسد .

 

 


فردا مراسم تجليل است

پس فردا بايد در بزرگداشت حاضر شوم .

اصلا شايد همين اسال

چهره ماندگار بشوم .

 

 

برايم دست مي زنند

سرفه مي كنم

چشمانم سرخ مي شود

وكپسولي كه اكسيژنش ديگر خالص نيست

به خواب مي روم

قطعه شهداي بهشت زهرا

سالهاست برايم رزرو شده است

راحتر از تخت هاي بيمارستان .

 

 

آذر قلي نژاد مشهد بهمن ماه 85

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 12:7  توسط آذر قلی نژاد | 

دوستان عزیز دردواره :

داستان زیر منتظر انتقادات کوبنده شماست .

 

 تاول

بايد تصميم نهايي را مي گرفت وبا بن بستي كه در آن گير كرده بود كار دشواري بود .آخرين شبي بود كه فرصت داشت فكر كند .فردا صبح بايد جواب نهايي را به آلفرد مي داد واين جواب مي توانست زندگي او را از اين روبه آن رو كند .نمي دانست بايد سرنوشت خودش را ترجيح بدهد يا خانواده اش را .به مادرش فكر كرد كه مدتهاست يك شب راحت سرش را زمينت نگذاشته است .

ديگر كلافه شده بود شايد اگر دوران تحصيلش رادر  دانشگاههاي ايران طي نكرده بود الان بر سر اين دوراهي نبوداگر آن ور مي ماند هم مي توانست راحتر زندگي كند وهم مجبور نبود بغض هاي مادرش را از پشت تلفن قورت دهد .در اتاقي كه به اندازه يك نفر بيشتر نداشت با ابعاد مسخره اي كه به هيچ شكل هندسي شباهت نداشت مدام دور خودش مي چرخيد وراهي براي ميان بر زدن نداشت.روي تخت زوار در رفته اش كه تمام اتاق را گرفته بود دراز كشيد .صداي جير جير  تخت ،سوهاني را در ذهن تداعي مي كرد كه بر آهن قراضه اي كشيده مي شد .چشمانش را بست .نفس عميقي كشيد وبه فكر فرو رفت  .افكار ي كه هر روز بخشي از وقتش را با مرور آنها پر مي كردمثل يك فيلم صامت بر پرده چشمانش به نمايش درآمدند: روزي كه برادرش را بالاي دار ديده بودو خودش را پرنده اي ديده بود كه پر وبالش را با تيغ زده باشند وبادي سرد به شلاقش گرفته باشد ،روزي كه مادرش به اندازه صد سال پير شده بود ،سالي كه آغاز دربدريشان بود ، شبي كه مادر ،خواهر وبرادر كوچكش را به دست واسطه ها سپرده بود تا راهي آن ور آبشان كنند از خودش چقدر بدش آمده بود .

آنها رفتند چون به قول مادرش ديگر نه جاي ماندن داشتند ونه دلش را .جگر گوشه شان پرپر  شده بودكه  هيچ،انگي بر آنها خورده بود كه هر جا مي خواستند سر راست كنند. مثل يك تاول سر باز مي كرد وسركوبشان مي كرد .آنها رقتند وغم دوري وغربت را به غريبه بودن در شهر وديار خود ترجيح دادند واو مانده بود تا آروزي برادرش را محقق كنند .

همچنان در افكارش غوطه ور بود كه صداي خشن ورنجور قاسم آقا پيرمرد صاحبخانه او را به خود آورد :صد بار گفتم شماره اين صاحب مرده را به اين وآن ندهيد اينجا كه مخابرات نيست .وبه متلك گفته بود :سعيد آقا بفرماييد پايين كابين خالي است

 

از لهجه اش فهميد آلفرد است يادش آمد كه خجالت كشيده بود به او شماره تماس ندهد .آن وقت فكر مي كرد ايران چه خبر است كه تلفن هم   ….

بگذريم از افكارش بيرون آمد واز آلفرد مهلت كوتاه ديگري خواست .از قاسم آقا معذرت خواهي كرد وبه اتاقش برگشت .وشروع كرد به جمع كردن وسايل نيمه بسته بندي شده اش .از زير تختش چمدان چرمي قهوه اي رنگ كهنه ايي را بيرون كشيد وباز فكر وخيال مهلتش نداد .روزي كه به تهران  آمده بود جز اين ساكش كه پر از اميد وآروز بود وپولي كه يك هفته مي توانست او را راه ببرد چيزي نداشت .هميشه تصوير مرد توي ذهنش ،برادرش بود حالا كه با موفقيتش در كنكور وقبولي در دانشگاه آرزوي برادر خدابيمرزش را برآورده كرده بودفكر مي كرد براي خودش مردي شده است .

شش سال تمام به اين در وآن در زده بود .وخرج تحصيلش  را به هر جان كردني بود جور كرده بود .هميشه دلش مي خواست بتواند كمكي هم به خواهر وبرادرش بكند اما تا الان نتوانسته بود وهرچه درآورده بود كفاف خودش را به زور داده بود.وقتي آن لحظات را به ياد مي آورد ،فكر مي كرد گذشته اش چقدر پر ماجرا بوده است وبا چه اميد وآروزهايي آن روزها را طي كده است  : روزهايي كه كنار خيابان ايستاده بود وكتابهاي دست دوم خودش ودوستانش را فروخته بود ،روزهاي امتحاني كه علي رغم بار درسي سنگينش ترجمه متون خارجي دوستانش را كه اساتيد به عنوان تكليف داده بودند به عهده گرفته بود .

حالا وقت آن بود كه ثمره آن همه مشقت راببيند .اما چگونه ؟ كدام راه را بايد انتخاب مي كرد ؟ پشتش كه نه كسي گرم نبود ؟ اعتقادات خاصصش ني زاين اجازه را به او نداده بود كه زير پرچم اين نهاد وان گروه برود وسهميه اي خاص  به او تعلق بگيرد .؟پس چگونه بايد ....

ب ه روح الله فكر مي كرد .ضعيف ترين دانشجوي كلاس از نظر علمي ودرسي كه هميشه بايد سعيد جور انجام تكليفش را به عهده مي گرفت ،

 از روزي كه درسش تمام شد كارمند رسمي وزارتخانه شده بود ، مي گفتند پدرش از آن گردن كلفت ها ست ، گفته بود هر كدامتان به سفارشي كه فكرز كنم منظورش همان پارتي بود نياز داشت يك ندايي بدهد ، كار را تلفني رديف  مي كند .اما نه باز هم آن اعتقادات خاص مجيد اين اجازه را به او نمي داد .

خوشبختانه رشته اي كه سعيد در آن تحصيل كرده بود هم دهن پر كن بود وهم به روز ، توي دنيا حرف اول را مي زد ،كشورهاي پيشرفته روي آن سرمايه گذاري كلاني مي كردند .هنوز مدركش را نگرفته بود دنبال كار مي گشت البته كاري آبرومند وخالصانه .،، بارها پيش آمده بود كه تمام مراحل را طي كرده بود ووقتي كار به مرحله نهايي رسيده بود يعني همان مرحله گزينش ،همان تاول هميشگي سر باز مي كرد .انگار اوهم بايد مثل خانواده اش از شر آن تاول فرار مي كرد .در اينصورت هم كار درست وحسابي پيدا مي كرد وهم بدون هيچ دق دقه ايي كنار خانواده اش زندگي اش را مي كرد .اما يك ريشه عميق ، يك عرق ملي او را به اين آب وخاك پيوند مي داد كه به راحتي نمي شد اين ريشه را قطع كرد .اصلا همين عرق ملي بود كه برادرش را بالاي چوبه دار فرستاده بود .همان تعصبي كه به آب وخاكش داشت .حال بايد علمش را در چمداني مي بست وبه سوي وعده هاي شيك ورنگارنگ خارجي ها مي شتافت.آخر چرا مگر نه اينست : چراقي كه به خانه رواست به مسجد حرا م

در روياهايش غرق شد اگر به او اين فرصت در داخل كشور داده مي شد .مطمئن بود مي تواند تحول عظيمي را ايجاد كند .

دلش مي خواست روي بلندترين قله هاي ايران بياستد وفرياد بزند چه در سرش مي گذرد شايد كسي حرفش را بفهمد .تا مردم بفهمد او چه فكرهايي دارد ومانعش مي شوند واز ان سو آلفردها چه هزينه هايي را صرف مي كند تا علم را از هر كجا كه باشد به يغما ببرند وما چگونه در باورهاي غلط غرق شده ايم .تا جهان سومي بمانيم .

 

غروب يك روز بهاري بود . سعيد كنار خانواده اش جلوي تلويزيون نشسته بود ، اخبار ساعت

19با تصاوير از شادي مردم آغاز مي شد .با دانشجوياني كه دور كيك زرد حلقه زده بودند .

ساسان پسر خردسال سعيد با هيجاني كودكانه پرسيد : بابا شما اين كيك را پخته ايد؟ برا ي من هم درست مي كنيد

مادر بزرگ ساسان لبخندي زد :الهي قربون شيرين زبوني هاي نوه خوشكلم برم .

سعيد وهمسرش لبخند سرشار از توازش را نثار كودك خردسال خود كردند .ادامه خبر اختصاص داشت به(( معرفي وتجليل ازافتخار آفرينان انرژي هسته اي ايران )) .مادر سعيد عينكش را تميز مي كرد كه پسرش را خوب ببيند وهمه خانواده منتظر اعلام مجري بودند .امانامي از سعيد به ميان نيامد وباز همان تاول هميشگي سر باز كرد .هرچند سعيد به هدفش رسيده بود(حابلا چكونه به هدفش رسيده بود بماند ) .اين چيزها برايش اهميتي نداشت.  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 23:25  توسط آذر قلی نژاد | 
با سلام به دوستان .کار کوتاه دیگری از بنده ُچشم به راه نظرات ارزشمند شماست .

فرارسیدن عید غدیر گرامی باد

تابستان

نخلستانی از جنوب

زیر سایه دم کرده نخلی

وآسمانی بی پرنده وپر ستو

+

مرد عاشق

به نیت پرنده های سوخته

 نی لبک می زند .

خوزستان ۱۳۸۰

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:6  توسط آذر قلی نژاد | 
چه کسی کفشی خواهد دوخت

 برای دخترکی که از شدت سرما

آنقدر پاهایش را مچاله کرده است

 که تمام کفشهای دنیا برایش گشاد است .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 7:50  توسط آذر قلی نژاد | 

153-41965

این شماره تمام ساگی مردی را در خود خلاصه می کند که از تکبر وغرور بهره ای نبرده بود .هنرش را در کمال تواضع عرضه می کرد ،جلد رنگی کتابهایش راجار نمی زد وحسابی برای درآمد آثارش باز نکرده بود .همیشه از ته دل سخن می گفت ومی دانست هر آنچه از دل برآید بردل می نشیند پس دلیلی برای جار زدن نمی دید .یادش به خیر مهرماه 84بود که وقتی شماره تماس مستقیم ،آدرس وب سایت وپست الکترونیکی از ایشان خواستم تنها راه ارتباطیشان  را صندوق پستی با شماره153-41965معرفی کردند .

نمی دانم هنوز چیزی به این صندوق پستی فرستاده می شود یا نه؟

بیاید اگر دلتان هوای شاعر دوست داشتنی ((عمران صلاحی ))راکرد ،به یاد تمام لحظاتی که آثارش خنده رامهمان لبهایمان می کرد فاتحه ای رابه این صندوق پستی بفرستید وروح بلند وآسمانی اش را شاد کنید .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 20:47  توسط آذر قلی نژاد | 
میلاد امام نور

                       ضامن آهو گلباران

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 16:19  توسط آذر قلی نژاد | 

تقدیم به شهر خودم دزفول

 

چند درصد سهمیه می دهید

به کودکی که

آژیر خطر وبمباران

 بازیهای کودکانه اش راناتمام می گذاشت.

مشهد آبان ۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 22:13  توسط آذر قلی نژاد | 

 

1-

پشت چشمهایم چادر زده ای

چشم برهم می نهم

غرور ایلیاتی ات نشکند .

 

2-

سکوت سرد اتاق

وهیاهوی کودکان

در پسین های مدرسه

وقتی باد به پرده ها سری نمی زند

وباران به درختها

می روم کاکتوسی بخرم

برای فصلهای خشک اتاق.

 

3-

از بوی گندم

 تاگیسهای بهم بافیده مادربزرگ 

کسی روی روزها برف می پاشد

بی آنکه برای پرنده ها دانه ای ریخته باشد .

 

4-وسکوت

گناه مادرم بود

 وقتی عقربه ساعت پدر

هیچ وقت به سمت خانه نمی چرخید .

 مشهد -مهرماه 85

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 12:19  توسط آذر قلی نژاد | 
وسکوت گناه مادرم بود

وقتی عقربه ساعت پدر

هیچ وقت به سمت خانه نمی چرخید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 21:28  توسط آذر قلی نژاد | 
با سلام از خوانندگان عزیز خواهشمناست با نقد مطالب وبلاگ بنده را یاری فرمایند .
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 22:38  توسط آذر قلی نژاد | 
با سلام یه دوستان عزیز

اینجانب قصد دارم تا مطالب قبلی این وبلاگ مورد نقد جدی شما بزرگواران قرار نگرفته است مطلب جدیدی را ارسال ننمایم .پس بسم الله .

بدون نگرانی شروع کنید چون خودم را به کلاه ایمنی وامثال آن مجهز کرده ام س تا می توانید چکش کاری کنید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 13:15  توسط آذر قلی نژاد | 
با عرض سلام به دوستان وهمراهان عزیز دردواره

از اینکه مدتی است نتوانستم در وبلاگم مطلب جدیدی بگذارم شرمنده ام .با نوشته هایی که مربوط به سالهای ۸۲-۸۰ است دیدگان شما را می آزارم .همچنان منتظر نظرات ارزشمند شما می باشم .

۱-

پشت تمام درختان

 تاریخ روزی را ثبت کردم

که چشمان تو اتفاق افتاد .

۲-

به غیرتت برنخورد

 راستش را بخواههی

شبها که بی قرار توأم

 ماه بیخ گوشن پج پچ می کند

 ستاره ها یواشکی به من چشمک می زنند

 صبح که تو نمی آیی

دست در آغوش ماه می نهم

وتنم را به جاده می سپارم .

۳-

نخلها حق دارند برپا بزنند

فرمانده خورشید وعده خرما داده است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 12:18  توسط آذر قلی نژاد | 
 

با سلام به دوستان در روزهای آینده وبلاگم را به روز می کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:4  توسط آذر قلی نژاد | 
با سلام

باز هم با تکه هایی آمده ام که از دلم برخواسته است .پاره پاره های دلم را تقدیم حضورتان می کنم امیدوارم که دیدگان منورتان را نیازارد .

۱-

دلم برای عروسکی می سوزد

که همیشه چشمهایش باز است

ولی هیچ وقت چیزی نمی بیند .

۲-

گنجشکی

در باغچه حیاطمان

میان برف جان داد

*

بهار که از راه رسید 

در باغچه زبان گنجشک روییده بود . 

با تشکر از دوستان عزیز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 16:36  توسط آذر قلی نژاد | 
 

چند تكه نويسي

زمستان بهاريترين فصل خداست

براي كلاغي

كه عرياني درخت را بيتوته مي كند .

۲-

وشرم چشمهاي مردي است

كه دستهايش را

در جيبهاي خال فرو مي برد .

۳-

از شكوفه هاي بادام

تا روياهاي دختركان بالغ

فصلي است كه سرمايش

شكوفه ها را به يائسگي مي كشاند .

از دوستان صاحبنظر خواهشمند است كه عيوب ونواقص حتمي نوشته هاي فوق را به بنده حقير گوشزد نمايند .ممنونم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 16:57  توسط آذر قلی نژاد | 

بهار فرصتي دوباره است براي انسان آزاد انديشي كه از آن بهره مي گيرد تا بهتر از گذشته زندگي كند.

 

كاش همانطور كه خداوند فرصت هاي مجدد را در اختيار ما قرار مي دهد انسانها نيز با دادن فرصتي دوباره به يكديگر براي جبران اشتباهات ،دوستي هايشان را از سر مي گرفتند .

اميدوارم در سيزدهمين روز نوروز ،شكوفه هاي لبخند بر لب تمام ايرانيان عزيز خودنمايي كند وبا هر سبزه اي كه گره مي خورد گرهاي از زندگيشان باز شود.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 21:30  توسط آذر قلی نژاد | 
 تکه نویسی

از مشرق ایلیاتی چشمانت

تا صفای شالیزار خنده هایت

هر روز دختری متولد می شود به نام بهار

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 12:30  توسط آذر قلی نژاد | 

 

 

با چند تكه نويسي ويك دلنوشته وبلاگم را باز سازي مي كنم . اميدوارم چشمهايتان را نيازارم .

 

                                                                              

1

پيشاني نوشت مرد

 چوبي بود

كه هميشه لاي چرخ زندگي اش گير مي كرد.

2

از شكوفه هاي بادام

تا روياي  سپيد دختركان بالغ

فصلي است كه سرمايش

 شكوفه ها را به يائسگي مي كشاند .

 

صداي زنجير

ساعت 5:15 بعد از ظهر است صف طويلي جلوي مطب دكتر رديف شده است ،بيماراني كه ساعتها منتظرند وانتظار آنهاذ سر آمده است .برخي از شدت بيماري وشايد درد بي طاقت شده اند .مسن ترها غرمي زنند وجوانترها سالن را قدم مي زنند .ناگهان ورود چند سرباز با لباس نظامي توجه ها را به خود جلب مي كند ،پشت سر آنها جواني حدود 30 ساله گام بر مي دارد اما ته به اختيار ، صداي زنجيرهايي كه به دست وپاي جوان بسته شده است در سالن مي پيچد وتوچه بيماران را به خود جلب مي كند ،همه به او خيره مي شوند وگوشهايشان صداي زنجير را تعقيب مي كند تا مرد جوان بر روي صندلي در ادامه صف مي نشيند براي لحظه اي انگار همه از درد خود غافل مي شوند .

زن مسني شروع مي كند به صحبت كردن : الله اكبر .... خدا هيچ جواني را به اين روز نيندازد .جوان وزنجير ....! خدا گره از مشكل همه بگشايد .

با حرفهاي زن در فكر فرو مي روم ،كنجكاو مي شوم كه چرا ؟ چه چيزي باعث مي شود كه جواني به اين روز بيفتد ،اما اصلاً دلم نمي خواهد بدانم جرم او چيست . جرم او هر چه كه باشد جرم است مهم اين است كه اكنون دست وپايش در غل وزنجير است .نمي دانم چگونه نگاهش  نگاه شماطت بار ديگران را تحمل مي كند.نگاهش مي كنم ،نگاه متلمسش در بين مردم مي چرخد،چيز عجيبي در چشمهايش مي خوانم ،چيزي غم انگيزتر از شرم ،چيزي دردناكتر از ندامت ،آهي فراتر از افسوس ،چرا..؟ چه چيز باعث مي شود آهويي كه بايد در دشت جواني بخرامد، غل وزنجير شود ؟كدام جرم است كه لذتش به آزادي مي ارزد ؟

صداي اذان از بلندگوهاي بيمارستان در سالن مي پيچد .مرد جوان بي طاقت شده است از صندلي پايين مي آيد وروي زمين به ديوار تكيه مي دهد ،نمي دانم در چنين لحظه ايي چه چيزي از ذهنش عبور مي كند ،بغض گلويم را مي گيرد وهمزمان با آهنگ دلنشين اذان صداي زنجيرها در گوشم زنگ مي زند مردم نگاهشان را از مرد جوان برنمي دارند واين مرد جوان است كه نگاهش روي زمين فيكس شده است ،دوست دارم دستي گردن مرد را بلند كند ،دوست دارم زنجيرها پاره شود ومرد جوان مانند كبوتري به پرواز در آيد .مي دانم آرزوي بيهوده اي است .او مجرم است وبايد به جزاي عملش برسد ولي كاش او يك مجرم نبود ،كاهش او همان كبوتري بود كه بالهاي سپيدش او را به هر جايي كه دلش مي خواست مي برد .حتي تا آسمانهاي دور .

بهمن ماه 84-بيمارستان امام خميني ساري

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 0:9  توسط آذر قلی نژاد | 
بهار در راه است با گامهایی که صدای آن  طنین انداز تکاپو وتحر ک است صدایی که نوید بخش طراوت وسرسبزی است امیدوارم از این طراوت وسرسبزی بی بهره نمانید .لحظه هایتان سبز وخوشی هایتان پایدار باد . 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 12:3  توسط آذر قلی نژاد | 
ساقيا آمدن عيد ميارك بادت
وآن مواعيد كه كردي مرواد از يباديت
جشن بلستاني ايران زمين ((عيد نوروز ))گرامي باد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 8:32  توسط آذر قلی نژاد | 
چوبهايي كه در جواني گردآورده اي در پيري گرم خواهي شد .
مثل آفريقايي
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 11:5  توسط آذر قلی نژاد | 
زندگی معمایی است که تا بخواهی به پاسخش برسی باید با آن وداع کنی 

پس زیاد آن را سخت نگیرید

                                   اما به آن فکر کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 12:36  توسط آذر قلی نژاد | 
درد من مثل درد مردم زمانه نیست .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 16:39  توسط آذر قلی نژاد | 

صبح یک روز بسیار سرد زمستانی است آنقدر سرد که دندانها روی هم بند نمی شود .با سرعت تمام واسترس شدید خودم را جلوی درب دانشکده می رسانم تا مبادا از سرویس جا بمانم .چون جا ماندن از سرویس دانشگاه همان وساقط شدنت از تمام زندگی همان .مخصوصا که امرز امتحان پایان ترم است واز آن بدتر اینکه با وجود شب زنده داری وبی خوابی کشیدن در شب امتحان نتوانسته ام جزوه ام را یک دور تمام بخوانم والان یک ثانیه هم غنیمت است.

خلاصه با بدنی  یخ زده از استرس وسرما وروحی خسته خودم را به سرویس می رسانم .امیدوار می شوم که کمی خودم را گرم می کنم وتارسیدن به دانشگاه حداقل اگر چیزی نخوانم از فرصت استفاده می کنم تا با  ذکر خدا ،دیدن مناظر اطراف جاده و....نفسی تازه کنم وخودم را برای جلسه امتحان آماده کنم .

اما هنوز چند ثانیه از ورودم به اتوبوس دانشگاه نگذشته است که سرفه های شدید مرا مجبور به بازگشت به آغوش سرمای خیابان میکند اما چاره ایی نیست سرویس می خواهد حرکت کند والان باز طبق معمول بد خلقی های آقای راننده به خاطر یک ثانیه دیر یا زود شدن شروع می شود .می گویند حق دارند باید طبق قانون وبرنامه سر ساعت حرکت کنند حتی اگر دانشجویی با سرعت 60 متر در ثانیه در حال بال بال زدن برای رسیدن به سرویس باشد چون یک ثانیه زمان از ساعت هشت گذشته است نمی تواند توقف کند .

واینجاست که سوالی ذهنم را آزار میدهد : راننده ایی که اینقدر وظیفه شناس است واینقدر به قانون احترام می گذارد چگونه به خود اجازه می دهد که روح لطیف ومشوش وخسته دانشجویان را صبح امتحان با دود سیگار خود بیازارد .؟چگونه دلش راضی می شود روح 40-30جوان را با دود سیگارش مکدر کند؟

کدام قانون وبرنامه است که اجاز می دهد یک نفر حقوق جمعی را زیر پا بگذارد آن هم در یک محیط فرهنگی .آن هم در جایی مثل دانشگاه وآنهم دانشگاه علوم پزشکی که خود مبلغ طرحهای سلامت رفتار واهمیت دادن به سلامت انسانهاست .

آیااهمیت ثانیه هایی که مکن است دیر تر به کلاس درس برسیم از اهمیت ثانیه های از عمر مان که با دود سیگار فنا می شوند بیشتر است .

شاید اگر آقای راننده قرار بود برای کشیدن سیگار دراتوبوس جریمه ویا مواخذه شود همان طور که برای رسیدن به موقع وسوار کردن بر اساس ظرفیت اتوبوس دقت به خرج می داد در این مورد نیز دقت می کرد .

10/11/84

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 9:38  توسط آذر قلی نژاد | 

                                                 دردنامه

 

من یک خوزستانی ام وامشب برای چندمین باردرطی سال خبر انفجار بمبی در شهر اهواز دلم را لرزاند .باز هم شنیدم که چند تن از هم استانی هایم شهید وزخمی شده ا ند . باز هم نگران ودلواپس  شدم ، نکند برای خانواده ام ،برای خواهر وبرادر هایم اتفاقی افتاده باشد . باز تا تماس نگیرم وحالشان را نپرسم دلم آرام نمی گیرد.

اما از وقتی که عکس کودکی را دیدم که در انفجار گذشته شهر اهواز کنا ر جنازه پدرش نشته بود وبا گریه می گفت پدر من کفش نمی خواهم بلند شو به خانه برگردیم  » بغضی آنچنان گلویم را فشرد که امشب با شنیدن خبر انفجاری دوباره در اهواز دوباره همان بغض را دردناکتر وسوزناکتر در گلویم حس کردم .دیگر دلم با خبر گرفتن از عزیزانم آرام نمی شود .چرا که آن شهروند بیگناهی که قربانی بازی ننگین سیاست می شود فرقی با خواهر وبرادرم ندارد .

نمی دانم جگر سوخته مادری در داغ فرزند عزیزش ویا اشک سرد کودکی با دیدن جنازه پدرش را می توانیم با حرفهای همیشگی مان تسکین بخشیم .؟

نمی دانم سر نخهایی که همیشه چند روز بعد از ما جرابه دست مسئولین می افتد به کجا ختم می شود ودر کدام کلاف گم می شود که بعد از چندین انفجار پی در پی هنوز داغدیدگان ما ، قاتلان عزیزانشان را نمی شناسند

به نظر شما آگاهی حق طبیعی همه انسانها نیست ؟ به چه بهانه آنرا دریغ می ورزیم نمی دانم

چرا آن منافقی که مسئول این انفجار ها معرفی می شود ویا آن نیروهای خارج از مرزی که عامل این جریانها معرفی می شوند ،بیانه صادر میکنند واز آنها سر نخ بدست می آوریم واعلام می کنیم که عواملی از آنها را دستگیر کرده ایم نباید به مردم معرفی شوند تا جامعه بداند که با چه کسی طرف است؟ دوست داشتم در برنامه خبری 30/8 امشب من به جای آقای نجف زاده مجری برنامه بودم تا از وزیر کشور آقای پورمحمدی می پرسیدم که سرنخ ها وافرادی که درانفجار های گذشته دستگیر شده بودند سرنوشت شان چه شد هر چند می دانم سئوال من هم مانند سئوالهای آقای نجف زاده جوابی دریافت می کرد که  شک می کردم که نکند سئوالم را اشتباهی پرسیده ام.

آقای احمدی نژاد رئیس جمهورمحترم، شمایی که دغدغه تان برقراری عدالت در جامعه می باشد آیا فکر نمی کنید که لازمه برقراری عدالت داشتن صداقت ودادن آگاهی به مردم از سوی دولتمردان ومسئولین می باشد؟

وبازهم آقای احمدی نژاد خطابمان به شماست که تازه از راه رسیده اید وعزمتان را جذم کرده اید که عدالت را در جامعه برقرار کنید فکر نمی کنید مردم رنجدیده وسختی کشیده ی خوزستان ،مردمی که دینشان را به مملکت خویش ادا کرده اند ،شایسته این همه .... نیستند.

آیا واقعا دولت ایران با داشتن ارتش بیست میلیونی ،سپاه مقتدر پاسداران ،و صدها نهاد وارگان که آنها رامقتدروکارآمد می دانیم قادربه برقراری امنیت آن هم در مقابل حادثه ای که برای چندمین بار دل مردم را خون می کند ،نمی باشد.

                                                             

                                                                آذر قلی نژاد-4/11/84  - ساری ساعت 10:30

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 12:28  توسط آذر قلی نژاد | 

                                                 دردنامه

 

من یک خوزستانی ام وامشب برای چندمین باردرطی سال خبر انفجار بمبی در شهر اهواز دلم را لرزاند .باز هم شنیدم که چند تن از هم استانی هایم شهید وزخمی شده ا ند . باز هم نگران ودلواپس  شدم ، نکند برای خانواده ام ،برای خواهر وبرادر هایم اتفاقی افتاده باشد . باز تا تماس نگیرم وحالشان را نپرسم دلم آرام نمی گیرد.

اما از وقتی که عکس کودکی را دیدم که در انفجار گذشته شهر اهواز کنا ر جنازه پدرش نشته بود وبا گریه می گفت پدر من کفش نمی خواهم بلند شو به خانه برگردیم  » بغضی آنچنان گلویم را فشرد که امشب با شنیدن خبر انفجاری دوباره در اهواز دوباره همان بغض را دردناکتر وسوزناکتر در گلویم حس کردم .دیگر دلم با خبر گرفتن از عزیزانم آرام نمی شود .چرا که آن شهروند بیگناهی که قربانی بازی ننگین سیاست می شود فرقی با خواهر وبرادرم ندارد .

نمی دانم جگر سوخته مادری در داغ فرزند عزیزش ویا اشک سرد کودکی با دیدن جنازه پدرش را می توانیم با حرفهای همیشگی مان تسکین بخشیم .؟

نمی دانم سر نخهایی که همیشه چند روز بعد از ما جرابه دست مسئولین می افتد به کجا ختم می شود ودر کدام کلاف گم می شود که بعد از چندین انفجار پی در پی هنوز داغدیدگان ما ، قاتلان عزیزانشان را نمی شناسند

به نظر شما آگاهی حق طبیعی همه انسانها نیست ؟ به چه بهانه آنرا دریغ می ورزیم نمی دانم

چرا آن منافقی که مسئول این انفجار ها معرفی می شود ویا آن نیروهای خارج از مرزی که عامل این جریانها معرفی می شوند ،بیانه صادر میکنند واز آنها سر نخ بدست می آوریم واعلام می کنیم که عواملی از آنها را دستگیر کرده ایم نباید به مردم معرفی شوند تا جامعه بداند که با چه کسی طرف است؟ دوست داشتم در برنامه خبری 30/8 امشب من به جای آقای نجف زاده مجری برنامه بودم تا از وزیر کشور آقای پورمحمدی می پرسیدم که سرنخ ها وافرادی که درانفجار های گذشته دستگیر شده بودند سرنوشت شان چه شد هر چند می دانم سئوال من هم مانند سئوالهای آقای نجف زاده جوابی دریافت می کرد که  شک می کردم که نکند سئوالم را اشتباهی پرسیده ام.

آقای احمدی نژاد رئیس جمهورمحترم، شمایی که دغدغه تان برقراری عدالت در جامعه می باشد آیا فکر نمی کنید که لازمه برقراری عدالت داشتن صداقت ودادن آگاهی به مردم از سوی دولتمردان ومسئولین می باشد؟

وبازهم آقای احمدی نژاد خطابمان به شماست که تازه از راه رسیده اید وعزمتان را جذم کرده اید که عدالت را در جامعه برقرار کنید فکر نمی کنید مردم رنجدیده وسختی کشیده ی خوزستان ،مردمی که دینشان را به مملکت خویش ادا کرده اند ،شایسته این همه .... نیستند.

آیا واقعا دولت ایران با داشتن ارتش بیست میلیونی ،سپاه مقتدر پاسداران ،و صدها نهاد وارگان که آنها رامقتدروکارآمد می دانیم قادربه برقراری امنیت آن هم در مقابل حادثه ای که برای چندمین بار دل مردم را خون می کند ،نمی باشد.

                                                             

                                                                آذر قلی نژاد-4/11/84  - ساری ساعت 10:30

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 12:27  توسط آذر قلی نژاد | 

((دلم کپک زده آه که سطری بنویسم از تنگی دل))

زندگی معمایی است که تا بخواهی به پاسخ آن برسی باید با آن وداع کنی

روزها درگذر است سریعتر از آنکه فکرش را بکنی ،هنوز سرت را بر بالش نگذاشته ای وهنوز خواب در چشمانت خوب ننشسته است که صبح فرا می رسد ومجبوری با آنکه دلت نمی خواهد از خواب ناز بیدار شوی (خوابی که شاید این روزها دیگر نه تنها ناز نیست بلکه مجالی است برای کابوسها وفکروخیالهای عجیبی وغریبی که مثل خوره به جانت می افتد و وجودت را می خورد). آری مجبوری که بیدار شوی چون اگر خواب بمانی از همه چیز عقب می مانی ومدتها طول می کشد تا عقب ماندگی هایت را جبران کنی واما هنوز چشمانت را باز نکرده ایی که دوندگی هایت شروع می شود تاشب از راه برسد همین طور مثل دوک دور خودت می چرخی ومی چرخی که دیگر اثری از نور روز نباشد وشب وتاریکی مجبورت می کند که بیاستی .حال که ایستاده ای حال که بعد از یک روز دوندگی وشتاب واسترس فرصت پیدا کرده ایی که لحظه ایی استراحت کنی ،بعد از ساعتها بنشینی  وبا آرامش وبدون شتاب یک لیوان چای داغ را سر بکشی وخستگی وعطش یکروزه ات راقورت بدهی تازه با خودت می اندیشی که این همه دویدن برای چیست ؟ عجیب است خودت هم نمی توانی جواب این سوال را بیابی تعجب می کنی مگر می شود آنهمه شتاب بی دلیل باشد یادت هست چقدر عجله داشتی یادت هست چقدر در جاده ها سبقت گرفتی ،ناگهان انگار خون گربه ای که امروز با ماشینت آن را زیر گرفتی بر صفحه چشمانت می نشیند ؟ چندشت می شود در حالی که صبح حتی حاضر نشده بود جسد بیچاره را از وسط جاده جمع کنی .می دانم عجله داشتی اما نگفتی برای چه ؟

 

دیگر اصراری ندارم به سوال من پاسخ بدهی همین که به عقب برگشتی وبه خودت وکارهایت فکر کردی کافی است .همین فکر کردن وبرگشتن به گذشته وکارهایی که کرده ایی ونتیجه آنها خودش غنیمت بزرگی است که اکثرمان از آن بی بهره ایم .آری نعمت بزرگی است چرا که اگر برای لحظه ایی به اعمالمان می اندیشیدیم دیگر دلیلی برای خیلی از کارهایمان نمی یافتیم دیگر دلیلی نبود سر همدیگر کلاه بگذاریم وقتی حساب همه ما در یک دفتر وتوسط یک نفر ثبت می شود .دیگر احمقانه بود پشت سر یکدیگر یاوه بگوییم وچرند ببفاییم وقتی می دانیم یک روز این دیالوگها با حضور همه ما روی صحنه می رود وبا دیدگاهی عالمانه نقد می شود.

دیگر خنده دار بود که بخواهیم از یکدیگر سبقت بگیریم وقتی در یک روز به حساب همه رسیدگی می شود .وچندش آور بود جسد حیوانیرا زیر چرخهای پر سرعت اتوموبیل ها رها کنیم اگر لحظه ایی تصور می کردیم که روزی ممکن است این بلا بر سر خودمان بیاید .

می انم همین ها امشب کابوس شبانه ات می شود، وصبح که ازخواب بیدار شدی سکه ایی را در صندوق صدقات می اندازی تا دیگر به سراغت نیایم ،از دست من لخور نباش، من هم یکی از آفریده های خدا هستم اسمم وجدان است می گویند این روزها کسی دوست ندارد حتی اسم مرا بشنود ولی باز هم خدا پا در میانی می کند ومرا نزد شما می فرستد  من هم حرف خدا را رد نمی کنم ولی بین خودمان باشد )عجب صبری خدا دارد )

 

 

 آذر قلی نژاد

 

  عکس: بر گرفته از وبلاگ داریوش کبیر

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 12:10  توسط آذر قلی نژاد | 
در زندگی دردهای است که روح را می خورد
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 12:11  توسط آذر قلی نژاد | 
ینجا کوچه طاقت انسانها آنقدر تنگ است که برای قدم زدن یک راه بیشتر نداری

راهی که به کلبه ایی کوچک وپوشالی بنام (من) ختم می شود .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 16:57  توسط آذر قلی نژاد | 
دلم کپک زده آه که سطری بنویسم از تنگی دل

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 16:35  توسط آذر قلی نژاد | 
با تشکر از دوستانی که جز اولین خوانندگان وبلاگ بنده می باشند وبا نظرات وایمیل های خود مرا سرافراز نمودند خوشحالم از اینه دوستان جدیدی وبا ذوقی مثل شما پیداکردم منتظر نظرا ارزنده شما هستم.

به سر شماری ستاره ها می روم

نگاهی به من لبخند می زند

یک نفر به جمعیت ستاره ها اضافه می شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 12:6  توسط آذر قلی نژاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نویسنده وبلا گ :آذر قلی نژاد

پیوندهای روزانه
http://rozhaysheriman.persianblog.com


zowerm
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
نویسندگان
آذر قلی نژاد
آذر قلی نژاد
آذر قلی نژاد
پیوندها
ساعت چاقو کشی2
گمانه2(ابولفضل بابايي)
بهداشت
نازكتر ازگل
روزهای شعری من(شيرين نصيري )
سید مهدی موسوی
زهرا اسکندری
لیلا رنجبر
غروب کارون
انجمن شاعران ایران
مانیفست
کسب درامد اینترنتی
كانون ادبي پرشين بلاگ
پل شكسته
زهر مار
صديقه حسيني
سردخانه شيشه اي (گلناز مير حسيني )
سوشليغا
(علي كلانتر )
شعر وزندگي (احسان بزرگي )
سامره اسد زاده
يدالله رويايي
كليجا (روجا چمنكار )
لربلاگ
آشیانه ای برای عشق
فراخوان ادبي
رهاتا (شعر وداستان)
ذهن زيبا (زهرا زارعي )
شادن (مائده يحيي پور
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM