![]() |
![]() |
|
|
دوستان عزیز دردواره : داستان زیر منتظر انتقادات کوبنده شماست .
تاول بايد تصميم نهايي را مي گرفت وبا بن بستي كه در آن گير كرده بود كار دشواري بود .آخرين شبي بود كه فرصت داشت فكر كند .فردا صبح بايد جواب نهايي را به آلفرد مي داد واين جواب مي توانست زندگي او را از اين روبه آن رو كند .نمي دانست بايد سرنوشت خودش را ترجيح بدهد يا خانواده اش را .به مادرش فكر كرد كه مدتهاست يك شب راحت سرش را زمينت نگذاشته است . ديگر كلافه شده بود شايد اگر دوران تحصيلش رادر دانشگاههاي ايران طي نكرده بود الان بر سر اين دوراهي نبوداگر آن ور مي ماند هم مي توانست راحتر زندگي كند وهم مجبور نبود بغض هاي مادرش را از پشت تلفن قورت دهد .در اتاقي كه به اندازه يك نفر بيشتر نداشت با ابعاد مسخره اي كه به هيچ شكل هندسي شباهت نداشت مدام دور خودش مي چرخيد وراهي براي ميان بر زدن نداشت.روي تخت زوار در رفته اش كه تمام اتاق را گرفته بود دراز كشيد .صداي جير جير تخت ،سوهاني را در ذهن تداعي مي كرد كه بر آهن قراضه اي كشيده مي شد .چشمانش را بست .نفس عميقي كشيد وبه فكر فرو رفت .افكار ي كه هر روز بخشي از وقتش را با مرور آنها پر مي كردمثل يك فيلم صامت بر پرده چشمانش به نمايش درآمدند: روزي كه برادرش را بالاي دار ديده بودو خودش را پرنده اي ديده بود كه پر وبالش را با تيغ زده باشند وبادي سرد به شلاقش گرفته باشد ،روزي كه مادرش به اندازه صد سال پير شده بود ،سالي كه آغاز دربدريشان بود ، شبي كه مادر ،خواهر وبرادر كوچكش را به دست واسطه ها سپرده بود تا راهي آن ور آبشان كنند از خودش چقدر بدش آمده بود . آنها رفتند چون به قول مادرش ديگر نه جاي ماندن داشتند ونه دلش را .جگر گوشه شان پرپر شده بودكه هيچ،انگي بر آنها خورده بود كه هر جا مي خواستند سر راست كنند. مثل يك تاول سر باز مي كرد وسركوبشان مي كرد .آنها رقتند وغم دوري وغربت را به غريبه بودن در شهر وديار خود ترجيح دادند واو مانده بود تا آروزي برادرش را محقق كنند . همچنان در افكارش غوطه ور بود كه صداي خشن ورنجور قاسم آقا پيرمرد صاحبخانه او را به خود آورد :صد بار گفتم شماره اين صاحب مرده را به اين وآن ندهيد اينجا كه مخابرات نيست .وبه متلك گفته بود :سعيد آقا بفرماييد پايين كابين خالي است از لهجه اش فهميد آلفرد است يادش آمد كه خجالت كشيده بود به او شماره تماس ندهد .آن وقت فكر مي كرد ايران چه خبر است كه تلفن هم …. بگذريم از افكارش بيرون آمد واز آلفرد مهلت كوتاه ديگري خواست .از قاسم آقا معذرت خواهي كرد وبه اتاقش برگشت .وشروع كرد به جمع كردن وسايل نيمه بسته بندي شده اش .از زير تختش چمدان چرمي قهوه اي رنگ كهنه ايي را بيرون كشيد وباز فكر وخيال مهلتش نداد .روزي كه به تهران آمده بود جز اين ساكش كه پر از اميد وآروز بود وپولي كه يك هفته مي توانست او را راه ببرد چيزي نداشت .هميشه تصوير مرد توي ذهنش ،برادرش بود حالا كه با موفقيتش در كنكور وقبولي در دانشگاه آرزوي برادر خدابيمرزش را برآورده كرده بودفكر مي كرد براي خودش مردي شده است . شش سال تمام به اين در وآن در زده بود .وخرج تحصيلش را به هر جان كردني بود جور كرده بود .هميشه دلش مي خواست بتواند كمكي هم به خواهر وبرادرش بكند اما تا الان نتوانسته بود وهرچه درآورده بود كفاف خودش را به زور داده بود.وقتي آن لحظات را به ياد مي آورد ،فكر مي كرد گذشته اش چقدر پر ماجرا بوده است وبا چه اميد وآروزهايي آن روزها را طي كده است : روزهايي كه كنار خيابان ايستاده بود وكتابهاي دست دوم خودش ودوستانش را فروخته بود ،روزهاي امتحاني كه علي رغم بار درسي سنگينش ترجمه متون خارجي دوستانش را كه اساتيد به عنوان تكليف داده بودند به عهده گرفته بود . حالا وقت آن بود كه ثمره آن همه مشقت راببيند .اما چگونه ؟ كدام راه را بايد انتخاب مي كرد ؟ پشتش كه نه كسي گرم نبود ؟ اعتقادات خاصصش ني زاين اجازه را به او نداده بود كه زير پرچم اين نهاد وان گروه برود وسهميه اي خاص به او تعلق بگيرد .؟پس چگونه بايد .... ب ه روح الله فكر مي كرد .ضعيف ترين دانشجوي كلاس از نظر علمي ودرسي كه هميشه بايد سعيد جور انجام تكليفش را به عهده مي گرفت ، از روزي كه درسش تمام شد كارمند رسمي وزارتخانه شده بود ، مي گفتند پدرش از آن گردن كلفت ها ست ، گفته بود هر كدامتان به سفارشي كه فكرز كنم منظورش همان پارتي بود نياز داشت يك ندايي بدهد ، كار را تلفني رديف مي كند .اما نه باز هم آن اعتقادات خاص مجيد اين اجازه را به او نمي داد . خوشبختانه رشته اي كه سعيد در آن تحصيل كرده بود هم دهن پر كن بود وهم به روز ، توي دنيا حرف اول را مي زد ،كشورهاي پيشرفته روي آن سرمايه گذاري كلاني مي كردند .هنوز مدركش را نگرفته بود دنبال كار مي گشت البته كاري آبرومند وخالصانه .،، بارها پيش آمده بود كه تمام مراحل را طي كرده بود ووقتي كار به مرحله نهايي رسيده بود يعني همان مرحله گزينش ،همان تاول هميشگي سر باز مي كرد .انگار اوهم بايد مثل خانواده اش از شر آن تاول فرار مي كرد .در اينصورت هم كار درست وحسابي پيدا مي كرد وهم بدون هيچ دق دقه ايي كنار خانواده اش زندگي اش را مي كرد .اما يك ريشه عميق ، يك عرق ملي او را به اين آب وخاك پيوند مي داد كه به راحتي نمي شد اين ريشه را قطع كرد .اصلا همين عرق ملي بود كه برادرش را بالاي چوبه دار فرستاده بود .همان تعصبي كه به آب وخاكش داشت .حال بايد علمش را در چمداني مي بست وبه سوي وعده هاي شيك ورنگارنگ خارجي ها مي شتافت.آخر چرا مگر نه اينست : چراقي كه به خانه رواست به مسجد حرا م در روياهايش غرق شد اگر به او اين فرصت در داخل كشور داده مي شد .مطمئن بود مي تواند تحول عظيمي را ايجاد كند . دلش مي خواست روي بلندترين قله هاي ايران بياستد وفرياد بزند چه در سرش مي گذرد شايد كسي حرفش را بفهمد .تا مردم بفهمد او چه فكرهايي دارد ومانعش مي شوند واز ان سو آلفردها چه هزينه هايي را صرف مي كند تا علم را از هر كجا كه باشد به يغما ببرند وما چگونه در باورهاي غلط غرق شده ايم .تا جهان سومي بمانيم . غروب يك روز بهاري بود . سعيد كنار خانواده اش جلوي تلويزيون نشسته بود ، اخبار ساعت 19با تصاوير از شادي مردم آغاز مي شد .با دانشجوياني كه دور كيك زرد حلقه زده بودند . ساسان پسر خردسال سعيد با هيجاني كودكانه پرسيد : بابا شما اين كيك را پخته ايد؟ برا ي من هم درست مي كنيد مادر بزرگ ساسان لبخندي زد :الهي قربون شيرين زبوني هاي نوه خوشكلم برم . سعيد وهمسرش لبخند سرشار از توازش را نثار كودك خردسال خود كردند .ادامه خبر اختصاص داشت به(( معرفي وتجليل ازافتخار آفرينان انرژي هسته اي ايران )) .مادر سعيد عينكش را تميز مي كرد كه پسرش را خوب ببيند وهمه خانواده منتظر اعلام مجري بودند .امانامي از سعيد به ميان نيامد وباز همان تاول هميشگي سر باز كرد .هرچند سعيد به هدفش رسيده بود(حابلا چكونه به هدفش رسيده بود بماند ) .اين چيزها برايش اهميتي نداشت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 23:25 توسط آذر قلی نژاد |
|
|
با سلام به دوستان .کار کوتاه دیگری از بنده ُچشم به راه نظرات ارزشمند شماست .
تابستان نخلستانی از جنوب زیر سایه دم کرده نخلی وآسمانی بی پرنده وپر ستو + مرد عاشق به نیت پرنده های سوخته نی لبک می زند . خوزستان ۱۳۸۰
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:6 توسط آذر قلی نژاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نویسنده وبلا گ :آذر قلی نژاد
|
| پیوندهای روزانه |
|
http://rozhaysheriman.persianblog.com zowerm آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
آذر قلی نژاد آذر قلی نژاد آذر قلی نژاد |
|
RSS
|