![]() |
![]() |
|
|
با سلام
باز هم با تکه هایی آمده ام که از دلم برخواسته است .پاره پاره های دلم را تقدیم حضورتان می کنم امیدوارم که دیدگان منورتان را نیازارد . ۱- دلم برای عروسکی می سوزد که همیشه چشمهایش باز است ولی هیچ وقت چیزی نمی بیند . ۲- گنجشکی در باغچه حیاطمان میان برف جان داد * بهار که از راه رسید در باغچه زبان گنجشک روییده بود . با تشکر از دوستان عزیز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 16:36 توسط آذر قلی نژاد |
|
|
چند تكه نويسي زمستان بهاريترين فصل خداست براي كلاغي كه عرياني درخت را بيتوته مي كند . ۲- وشرم چشمهاي مردي است كه دستهايش را در جيبهاي خال فرو مي برد . ۳- از شكوفه هاي بادام تا روياهاي دختركان بالغ فصلي است كه سرمايش شكوفه ها را به يائسگي مي كشاند . از دوستان صاحبنظر خواهشمند است كه عيوب ونواقص حتمي نوشته هاي فوق را به بنده حقير گوشزد نمايند .ممنونم |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 16:57 توسط آذر قلی نژاد |
|
|
كاش همانطور كه خداوند فرصت هاي مجدد را در اختيار ما قرار مي دهد انسانها نيز با دادن فرصتي دوباره به يكديگر براي جبران اشتباهات ،دوستي هايشان را از سر مي گرفتند . اميدوارم در سيزدهمين روز نوروز ،شكوفه هاي لبخند بر لب تمام ايرانيان عزيز خودنمايي كند وبا هر سبزه اي كه گره مي خورد گرهاي از زندگيشان باز شود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 21:30 توسط آذر قلی نژاد |
|
|
تکه نویسی
از مشرق ایلیاتی چشمانت تا صفای شالیزار خنده هایت هر روز دختری متولد می شود به نام بهار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 12:30 توسط آذر قلی نژاد |
|
|
با چند تكه نويسي ويك دلنوشته وبلاگم را باز سازي مي كنم . اميدوارم چشمهايتان را نيازارم . 1 پيشاني نوشت مرد چوبي بود كه هميشه لاي چرخ زندگي اش گير مي كرد. 2 از شكوفه هاي بادام تا روياي سپيد دختركان بالغ فصلي است كه سرمايش شكوفه ها را به يائسگي مي كشاند . صداي زنجير ساعت 5:15 بعد از ظهر است صف طويلي جلوي مطب دكتر رديف شده است ،بيماراني كه ساعتها منتظرند وانتظار آنهاذ سر آمده است .برخي از شدت بيماري وشايد درد بي طاقت شده اند .مسن ترها غرمي زنند وجوانترها سالن را قدم مي زنند .ناگهان ورود چند سرباز با لباس نظامي توجه ها را به خود جلب مي كند ،پشت سر آنها جواني حدود 30 ساله گام بر مي دارد اما ته به اختيار ، صداي زنجيرهايي كه به دست وپاي جوان بسته شده است در سالن مي پيچد وتوچه بيماران را به خود جلب مي كند ،همه به او خيره مي شوند وگوشهايشان صداي زنجير را تعقيب مي كند تا مرد جوان بر روي صندلي در ادامه صف مي نشيند براي لحظه اي انگار همه از درد خود غافل مي شوند . زن مسني شروع مي كند به صحبت كردن : الله اكبر .... خدا هيچ جواني را به اين روز نيندازد .جوان وزنجير ....! خدا گره از مشكل همه بگشايد . با حرفهاي زن در فكر فرو مي روم ،كنجكاو مي شوم كه چرا ؟ چه چيزي باعث مي شود كه جواني به اين روز بيفتد ،اما اصلاً دلم نمي خواهد بدانم جرم او چيست . جرم او هر چه كه باشد جرم است مهم اين است كه اكنون دست وپايش در غل وزنجير است .نمي دانم چگونه نگاهش نگاه شماطت بار ديگران را تحمل مي كند.نگاهش مي كنم ،نگاه متلمسش در بين مردم مي چرخد،چيز عجيبي در چشمهايش مي خوانم ،چيزي غم انگيزتر از شرم ،چيزي دردناكتر از ندامت ،آهي فراتر از افسوس ،چرا..؟ چه چيز باعث مي شود آهويي كه بايد در دشت جواني بخرامد، غل وزنجير شود ؟كدام جرم است كه لذتش به آزادي مي ارزد ؟ صداي اذان از بلندگوهاي بيمارستان در سالن مي پيچد .مرد جوان بي طاقت شده است از صندلي پايين مي آيد وروي زمين به ديوار تكيه مي دهد ،نمي دانم در چنين لحظه ايي چه چيزي از ذهنش عبور مي كند ،بغض گلويم را مي گيرد وهمزمان با آهنگ دلنشين اذان صداي زنجيرها در گوشم زنگ مي زند مردم نگاهشان را از مرد جوان برنمي دارند واين مرد جوان است كه نگاهش روي زمين فيكس شده است ،دوست دارم دستي گردن مرد را بلند كند ،دوست دارم زنجيرها پاره شود ومرد جوان مانند كبوتري به پرواز در آيد .مي دانم آرزوي بيهوده اي است .او مجرم است وبايد به جزاي عملش برسد ولي كاش او يك مجرم نبود ،كاهش او همان كبوتري بود كه بالهاي سپيدش او را به هر جايي كه دلش مي خواست مي برد .حتي تا آسمانهاي دور . بهمن ماه 84-بيمارستان امام خميني ساري |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 0:9 توسط آذر قلی نژاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نویسنده وبلا گ :آذر قلی نژاد
|
| پیوندهای روزانه |
|
http://rozhaysheriman.persianblog.com zowerm آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
آذر قلی نژاد آذر قلی نژاد آذر قلی نژاد |
|
RSS
|